
نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي
نه بر مژگان من اشكي نه بر لبهاي من آهي
نه جان بينصيبم را پيامي از دلارامي
نه شام بيفروغم را نشاني از سحرگاهي
نيابد محفلم گرمي نه از شمعي نه از جمعي
ندارد خاطرم الفت نه با مهري نه با ماهي
بديدار اجل باشد اگر شادي كنم روزي
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهي
كيم من؟ آرزو گم كردهاي تنها و سرگردان
نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي
گهي افتان و خيزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهي بر نظرگاهي
رهي تا چند سوزم در دل شبها چو كوكبها
به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتاهی
رهی معيری




کاشکی عاشق بودی تا دردم بدونی
دنیای غصه هام را توی چشام ببینی
کاشکی تا قیامت می موندی در کنارم
آرزویی جز این نداشتم و ندارم
زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت گمشدن در نرمي عشق
زندگي يعني دويدن بي گمان در وادي عشق
عاشقانه سر سپردن تا در آبادي عشق

